من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

 

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

 

 اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سر مست

حسرتم نیست زانکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

 

باز هم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم میتوان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

 

باز هم میدود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

میدهندم به سوی خویش آواز

 

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

 

زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضظراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

به خدا چیز دیگرم کم نیست...

/ 4 نظر / 8 بازدید
sherwan

salam azizam che ajab in dorobara pydat shod kampeidai nisti

علیرضا

سلام دوست عزیز خوبم مرسی شما خوبین؟ چه عجب بعد از مدتها اومدید خوشحالم از اینکه هنوز به یاد دوستان وبلاگی هستی؟ خوشحالم کردی واقعا چون این روزها خیلی وبلاگم سرد شده

علیرضا

سلام مهسا خانم عزیز ممنون که اومدی منم سعی میکنم از این به بعد بیشتر بیام البته امیدوارم

شکلات فندقی

غیر از آن دل که پر نشد جایش به خدا چیز دیگرم کم نیست