آبی

خاکستری

سیاه...

تو به من خندیدی

و ندانستی من به چه دلهره

از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پس من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک مت

سیب نداشت

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sherwan

kojai bimaram

حسین

afarinsighe.blogfa.com,وبلاگ با جایزه

اردشیر بابکان

روزگارتا اهورایی من در وبلاگم مطلب کوتاه جدیدی با عنوان نگرشی بر زندگی اشو زرتشت پیامبر دین زرتشت نوشتم لطفا اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

علیرضا

[لبخند]سلام مهسا خانم کجایی کم پیدایی ؟ منتظر حضور سبزت هستم

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم... هرجا كه دلت می خواهد برو ... فقط آرزو می كنم ... ... وفتی دوباره هوای من به سرت زد... آنقدر آسمان دلت بگیرد كه با هزار شب گریه چشمانت,باز هم آرام نگیری ...

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم... هرجا كه دلت می خواهد برو ... فقط آرزو می كنم ... ... وفتی دوباره هوای من به سرت زد... آنقدر آسمان دلت بگیرد كه با هزار شب گریه چشمانت,باز هم آرام نگیری ...

منصور

سلام مهسا خانم [گل] وبلاگت زیباست و زیباتر از آن دل نوشته هایت اگه اجازه میدی لینکت کنم؟ به کوی تو آمده ام نذرت را ادا کن وبگذار تا .................. به دل نوشتع های من سر بزن شما را دعوت میکنم به خوردن یک لیوان چای داغ هوای وبلاگم شرجی خدا نگهدار

...M...

سلام به رفیق صمیمی و گل خودم .. به یکی از بهترین های زندگیم.. خوبی عزیز دلم ؟ امروز اومدم وبم بعد مدتها ماه ها .. نه دلتنگم .. نه ماتم زده .... دارم یاد میگیرم که زندگی هم مثل ادم هاش باید از چند زاویه دید .. که باید کنار اومد .. دلم واست تنگ شده مهسا .. امیدوارم این نبودنت مبنایی برا خوش بودنت باشه .. بر خوشبخت بودنت عزیزم. دوستت دارم .. زیاد [گل][ماچ]