***گل پامچال***

دل نوشته های مهسا


 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

همان یک لحظة اول .. که اول ظلم را می‌دیدم از مخلوق بی‌وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر ، ویرانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد !

...



اگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ،

چند بزمی گرم عیش و نوش می‌دیدم ،

نخستین نعرة مستانه را خاموش آن دم  بر لب پیمانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، که می‌دیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامة رنگین، زمین و آسمان را

واژگون مستانه می‌کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، نه طاعت می‌پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان سجدة صد نامه می‌کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم، برای خاطر تنها یکی

مجنون صحراگرد بی‌سامان هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می‌کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم، به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می‌دیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده ، خواری می‌فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی‌صبرانه می‌کردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، که می‌دیدم مشوش عارف و عامی

ز برق فتنة این علم عالم‌سوز مردم‌کش ، به جز اندیشة عشق و وفا ،

معدوم هر فکری در این دنیای پرافسانه می‌کردم.

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم ؟!

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم ، یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می‌کردم

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱

در دنیا یک دین میمانند. آن هم اسلام

زمین سرسبز میشود

از چشمه های خشک آب می جوشد.

و فقر بی معنی میشود برای اهل زمین

وقتی او بیاید...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳

آبی

خاکستری

سیاه...

تو به من خندیدی

و ندانستی من به چه دلهره

از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پس من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک مت

سیب نداشت







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤

خروش کن

کمی مرا نگاه کن

خموش نه

سکوت نه

صدا،صدای بودن است

بمان ولی خروش کن

کمی میان این سکوت ها

دلم گرفته از نبودنت

مراببین،نگاه کن

گلایه کن

سکوت نه...

گلایه کن

خروش کن

بجوش و با

ترانه های زندگی

مرا بجوش کن

پ.ن:به رفت و آمدای گاه گاهت عادت کردم.مثه همیشه کفشهای بندیم برام بهونه شده.برای من وبرای تو.یه بار دیگه برام کامنت بذار دوست من.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥

گر این پنجره باز شود

آسمان آبی

به درون می آید

و من از هر ابری

تکه ای بردارم

پر قو،پر غاز،پر مرغ دریا

خخانه ای خواهم زد

از سپیدی،پاکی

سقف آن مهتاب است

پنجره ها از نور

پرده ها از گل یاس

فرش از مهر و رنگ از شور

همه اسباب از عشق

و هوایی از تو...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢

چه آسان تماشا گر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم

چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم

و چه ارزان به اخمی می فروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر می شود و نمیدانیم که فردا میاید و شاید ما نباشیم...

پ.ن:اومدم واسه یه شروع تو خونه ی همیشگی خودم.پس سلام...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،


بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،


بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!


شادی شکستن قلک پول،


وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،


بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،


شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،


برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،


ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،


بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!


بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،


شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،


توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳

سلام.باز اومدم.باید بنویسم.اونم اینجا...چون جای دیگه ای رو ندارم.

این جا تنها جایی که برام آرامش بخشه.تنها جاییه که دوسش دارم و

میخوام توش بمونم.

نمیدونم.انگار این روزا خیلی چیزا عوض شده.شایدم زندگیم.

نمیدونم برای کی دارم مینویسم.یا کی قراره بخونه

راستش همیشه از دل سوزی متنفر بودم.

ولی همیشه دوستای پایه ی مهربونی داشتم که باهام موندن.

الان باید بنویسم.نمیدونم برای چی...ولی باید بگم.

حرفایی که که همش هراس از بودنه.خب نمی خوام کسی رو ناراحت کنم.

خیلی اتفاقات تو این مدت برام افتاد که هرگز تحمل سپری کردنشون رو نداشتم.

البته شاید هم بعضی اتفاقای خوشی که نمی خواستم باهاش مواجه شم.

خب مثل همیشه...ترسیدم.ترسیدم و قایم شدم.

شاید الان هم روزای متفاوتی رو سپری میکنم.نمیدونم شرایط بعدم قراره چی بشه.

ولی امیدوارم بتونم از پسشون بر بیام.

این روزا هر چقدر جامعه شناسی رو کامل تر میخونم،احساس میکنم از تمام اطرافیانم

دورتر میشم.کسانیکه هیچ چیز نمیفهمن.و من انقدرررررررررررر ازشون دور شدم که

احساس ترس میکنم.ترس و سرما...

پ.ن:دوشنبه خیلی احساس پستی کردم.یه احساس احمقانه ی آشنا...

احساس  کردم تمام شخصیتم تموم شد.مثل یه سیگار که سوخت و زیر پا له شد.

به قدری خودم رو پست دیدم که زمین رو فراتر از آسمان حس کردم.بالا تر از خودم.

و باز هم دور شدم از همه ی بودنم...دور شدم.

راستش نمیدونم آخر کارم چیه.ولی احساس میکنم  به آخرش رسیدم

مهسا_مهر 88

 







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳

هر چه را که میخواستم

به آن نرسیدم

و این بن بست ابلهانه

مرا روزی پیر میکند

روزی که به آن میرسم

و دیگر هیچ نیستم...

مهسا_تابستان ٨٨

پ.ن ١:این آپ برای مرجان عزیزم بود.راستی باید از داداش حمید به خاطر قالب وبلاگ تشکر کنم.

پ.ن٢:امسال بدترین و دردناک ترین  تابستون زندگیم بود.امید وارم هرگز تکرار نشه.هرگز تکرار نشم...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧

انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستن
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است ...

 

 







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠

د ردهای من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
"
چامه و چکامه " نیستند
تا به " رشته ی سخن " در آورم
نعره نیستند
تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

قیصر امین پور







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱

 

وای، باران؛

باران؛

شیشه پنجره را باران شست

 

از اهل دل من اما

-

 

 

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

 

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

 

خواب رویای فراموشیهاست

 

خواب را دریابم

که در آن دولت خواموشیهاست

 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من میگوید

 

:

گر چه شب تاریک است)

دل قوی دار

(سحر نزدیک است

 







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی

از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

عقاب تیز پر دشتهای استغنا

اسیر پنجه ی تقدیر میشود گاهی

صدای زمزمه ی عاشقانِ آزادی

فغان و ناله ی شبگیر میشود گاهی

نگاه مردم بیگانه در دل غربت

دو چشم خسته ی من تیر میشود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد

کلام حق دم شمشیر میشود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی

به سوی خویش میکشد مرا چه خون و چه خاک

محبت است که زنجیر میشود گاهی

پ.ن:توی این روزای مبهم که همش برای همه تشویشه،خیلی حرفای تلخ برای زدن وجود داره.حرفایی که باید خفه شه.گاهی وقتا آدم باید توی سکوت مبهم و تعجب آور فریاد بزنه که دیگه از خفه شدن خسته شده.ولی انگار همه کر شدن.هیچ کس صدامو نمیشنوه.حتی تو...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٠

 

دل من لک زده بود

برای یک لحظه پر کشیدن در اوج

برای پرواز

ولی حیف...

که هرگز دل من بال نداشت

راستی...!

چه کسی بال و پرم را بر کند...؟

چشم هایم خسته ست

دل من میخواهد

چشم بندم به همه دور و برم

آری...

زمزمه،زمزمه ی پرواز است

چه کنم بال و پرم اوج نمیداند چیست

او فقط رنگ زمین دیده و بس...

خواب و رویا این جاست

بخواب ای گل من

چه کسی میداند...!

شاید این خواب،

همان بیداری فردا باشد

شاید هم فقط یک رویا...

ترس دارم از آن..

ترس من از همه دریا ها و

همه جنگل ها است

ترس من از من تنها و

من رویا است

من از این میترسم

نکند روزی برسد که رویاهایم هم

دیگر به سراغ دل تنها و غریبم نروند

من از این میترسم

 که فقط خشکی و تلخی

که فقط سردی امروز بمانند به من

حال،امروز مرا میبینی؟

ترس من دیگر نیست

ترس هم در من مرد

و من اکنون اینم

همان سردی جامانده ز من

آن مهسا...

 

پ.ن1:این بیشتر شبیه دل نوشته بود تا شعر.مگه نه؟

پ.ن2:این روزا،دارم روزای بی تفاوت و سردی رو میگذرونم.بقدری سرررررد که به خودم میلرزم...خیلی ها سعی کردند با وجود و محبتشون یه کم گرما به وجود مفلوکم برسونن ولی دیر رسیدن.ولی خب به قول دوست خوبم،(جنگ،برای بقا....

)

پ.ن3:آبجی مرجان خوبم،داداش شروانم،شعله ی عزیزم،مونا جونم وحسین عزیز.ممنون که مثل همیشه در کنارم بودین.ممنون از اینکه منو تنها نذاشتین.هر چی میگذره عشقتون تو قلبم بیشتر و ماندگار تر میشه.تنها جان،ممنون که اومدی و به یادم بودی.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧

سلام.

نمیدونم چرا می خوام بنویسم.اونم وقتی که تمام وبلاگم شعره...

همیشه حرفامو با شعر میزدم.چون تو وجودم احساس بود.نمیدونم به کی؟به چی؟

ولی حس داشتم.شایدم یه امید واحی.ولی هر چی بود،حس داشتم.دوست داشتم بمونم.

ولی الان که دارم مینویسم،هیچ حسی برای زنده بودنم تو وجودم نیست.

انقدر هم شکست و بدی از آدما خوردم و دیدم که دیگه بدی هم به چشمم نمیاد.

قبلا از آدما متنفر بودم.ولی الان هیچ حسی بهشون ندارم.خیلی سخته...

میدونم هیچ کس نیست که بدونه من چی میگم.هیچ کس نیست مهسا رو درکش کنه.

میدونم خیلی تنهام.واسه همین از آدمایی که همش دور و برم هستند و

ادای دوست داشتن به مهسا رو میکنن،متنفرم.

راستش قبلا حس مرگ تو وجودم بود.حس قشنگی بود.

وقتی به خدا نزدیک شدم و انگار با مرگ بهش میرسیدم.

ولی الان هر چی که میگذره دارم پست تر میشم.دارم تو خودم فرو میرم...

دلم برای مهسا تنگ شده.خدای من.چرا قدرش رو ندونستم...؟چرا نا شکری میکردم.

اصلا نمیخواستم تو وبلاگی که همش شعره،این حرفا رو بنویسم.

ولی اینجا تنها جاییه که دارم.تنها جایی که دوست دارم توش باشم و باقی بمونم.

کلبه ای که با دو سال پیش با دستای خودم ساختمش.دوستای زیادی پیدا کردم و

 الان هم چند تا از بهترینا برام موندن.

شعله ی خوبم،میدونم گرفتاری.آبجی خوبم برات آرزوی خوشبختی میکنم.

چون تو بهتریم دوستم بودی.نمیدو.نم چقدر باید منتظرت بمونم.

ولی برای همیشه منتظرتم.

آبجی مرجانم،تو هم رفتی سر دانشگاه و یه زندگی متفاوت با همیشه.

دلم برای نوشته هات تنگ شده.همیشه حرف دل من رو میزدی.

از اول وبلاگم باهام بودی.برات آرزوی یه دنیا خوشبختی میکنم.

داداش شروان خوبم،خوشحالم که بالاخره به خانومیت رسیدی.

برات آرزوی قشنگ ترین روزا رو میکنم.

مونا خانومی،میدونم که گرفتاری.تو برای من بهترین روان شناس دنیایی.

اینو برای همیشه دوست دارم.

حسین عزیز و همیشه مهربانم،از اول بلاگم باهام بودی و کمکم کردی.

و اما تینا...تینایی خودت خوب میدونی که چقدر دوست دارم.

برای آسمون تینا دعا میکنم تا همیشه آبی باشه.آبی بمونه....

نمیدونم کی برمیگردم.فقط میدونم زمانیه که مهسا رو پیدا کنم.

دلم برای شعر گفتنم تنگ شدده.کاش یه کم از اون حس گذشته تو وجودم بود.

خیلی دلم میخواد از این حس بیرون بیام.

خیلی دلم میخواد عزیز ترین آمای زندگیم،بفهمن که با حرکاتشون چقدررررر دارن

 داغونم میکنن.کاش فقط میفهمیدن...

دوستای همیشه مهرب،برای مهسا دعا کنید.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦

بهار نزدیک است

روزها بوی عید میدهند

و آدمها

با نفس های خون آلود و فرسود

ادعای نو بودن میکنند

و خوک صفتان

ادعای مهربانی...

دل های سنگ

مر مر شده اند

تا کسی به سنگی بودنشان

پی نبرد

دل من میسوزد...

چرا این روز ها همه

فقط به نما مینگرند

نه درون...!

دست و دلم میلرزد

این روزها

 از سایه ی آدمها نیز

میترسم.!

آری...چه بخواهی

چه نخواهی

بهار خواهد آمد...

پس؛

در این لحظه های بی تو

دعا میکنم برای تو

برای لحظه هایت که سبز باشد

آسمانت که آبی باشد

برای لبهایت که همیشه بخندد

و دلت که همیشه مهربان باشد

و این همان بهاریست که بشارت میدهد تو را؛

ای مهربان ترین عاشق

بهاری باش...

 

مهسا-اسفند 87







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه من میبینم

میبینم...

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادوگر

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳

دل من میسوزد

که قناری ها را پر بستند

و پر پاک پرستوها

و کبوتر ها را

آه کبوتر ها را...

پ.ن:دی ٨٧ صدف هم رفت.یعنی کشته شد.

کاش آدما میدونستن که کی قراره برن.اون وقت همه چیز عوض میشد .

اون وقت آدما مثل آدم زندگی میکردند.

پ.ن:دنیا خیلی کوچکتر و پست تر از اونیه که فکرشو میکردم....خیلی...







...

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا،پر قاصدهاییست

که خبر می آرند

از گل واشده ی دور ترین بوته ی  خاک

روی شن ها هم

نقش های سم اسبان ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان

چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم این جا تنهاست

و در این تنهایی

سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

پ.ن:این روزا واقعا احساس تنهایی میکنم.و مرگ...دلم برای یاسی خیلی تنگ شده.خیلی به یادشم. ( ٢٠ دی سالگرد یاسمن شریفات نژاد. )

پ.ن:تا چند روز دیگه امتحانات شروع میشه.برام دعا کنید. شعله ی عزیزم،شروان جان،مونا خانومی  به زودی میام پیشتون.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩

بشنو چون دیگر صدایی ندهم از بنیاد

                                                 حرفهای ننگفته ندارم در یاد

روزهایم سپری شد به از آن بیکاری

                               که شبی نیست که از خاطر من رد دلشاد

این پل مرگ،همانند فضا میگذرد

                                 تا رسد بر من بی دل که شوم از آن شاد

من همی میشکنم از سخن زور ولی

                                         حرفها دارم از این شعر زنم با فریاد

یک شبم نیست که در خاطر من خوش گذرد

                                           نشود آخر از این زندان کنندم  آزاد

این جوانی رود و من به ابد در حسرت

                                                 آخرم روز دل انگیز ندارم از زاد

شور شیرینم دگر شیرینی اش افتاده است

                                      این کلام آخر است بشنو تو از این فرهاد

مهسا_ آذر ٨٧








نویسنده : مهسا ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠

یگانه مهربانم؛

نمیدانم چگونه درد فراقت را شرح دهم و با که از این راز نهان سخن گویم.

می دانی چیست...؟

دلم میخواهد از ترسی که ماها است بر تمام و جودم رخنه کرده،برایت بگویم.

ترس این که شاید این جدایی ابدی و مطلق شود و هرگز به وصالت نایل

نگردم...

هر چه جلو تر میرویم،روز هایم را امیدوارانه تر سپری میکنم.

آخر حس با تو بودن برای من گرم ترین و شادی بخش ترین لحظات است.

پس بیا و با من باش ای یگانه ی مهربانم.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸

در نیستانم گلستانی هنوز

                            زنده چون رود خروشانی هنوز

در سر میخانه ام جا دادمت

                             چون تو خشنودی و رندانی هنوز

من به سر دادم همی سودای خویش

                             روزها هم رفت و نا فرمانی هنوز

گر چو این قصه بگویم با کسی

                                  باز هم درد بر دامانی هنوز

خسته ام،نالان و سر گردان شدم

                                با تو گویم،چون تو در جانی هنوز

شعر گویم تا بدانی راز را

                                   تو طلوعی،نغمه گردانی هنوز

در بساطم جز می و اندوه و دود

                                 درد باشد چون تو درمانی هنوز

گریه ام دیگر ندارد رنگ و بو

                                 چون تو را بینم،تو خندانی هنوز

از تو پنهان نیست،پس میگویم به تو

                                   فاش میگویم،تو سامانی هنوز

گر نبودی،من نبودم روی زرد

                               چون تو هستی،پس گلستانی هنوز

مست و سرخوش گریه ام را دیدی و

                                خون نخوردی چون تو پژمانی هنوز

من اگر حرفی زنم باشد دروغ

                                     پس بگویم باز؛ارزانی هنوز...

مهسا-آبان ۸۷







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸

آه من میدانم...

که صمیمیت را

وسعتی بی فایده می بخشم

آری؛

دوستی بسته ی پیچیده به ربان ها نیست

                          که کسی روز تولد

                                     به کسی هدیه کند...

 

پ.ن:۶ آبان٬یه جورایی تولدم بود.روزای تلخ و سرد و شایدم شیرینی رو گذروندم

و من هنوز هم بدنبال امیدم هستم.امیدی که بتونم زندگیمو ادامه بدم....یه امید احمقانه!







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧

سَر و سِریست که با شَر نشود آسانم

                     من دلم سخت فرو ریخت که بس ارزانم

ده به صد گفتم و من بار دگر میگویم

                             که نجاتی نبُود از من روگردانم

هر زمان عشق من و مهر مرا یادآری

                            آن زمان کو بنگر از من دل شادانم

آن همه ناز و خوشی را چه کسی از ما بُرد

                             به خرامان نشود آن که کند لرزانم

این گنه نیست که حرف دل خود میگویم

                          شاید این عیب به من باشد اگر ترسانم

در خیانت به جز طرد نباشد کاری

                             دل ِ خشنود نماند که کند رنجانم

تو بیا سال دگر شاید اگر زنده بُدم

                           من دگر بار تو را می خرم از شیطانم

ساحری،تا که مرا در رهِ گورم ببری

                         من همی می برم این عشق به خاک جانم

در سکوتی چه بسا مرگ مرا خاک کنید

                              تا دگر چهره گشایم ز رهِ تابانم

شاهدم اوست که شاید قدحی ساکت ماند

                           شاهد آن است که از کف ببرد سامانم

سهل و آسان،دل من مُرد و دگر دیر شدست

                                چه بیایی،چه نیایی نکنی گریانم

تو برو مرگ نجات من و این دل باشد

                            که دگر حرف نمی آید از این وجدانم

مهسا- پاییز ٨٧

پ.ن:این شعر رو زمانی گفتم که یه شُک اساسی بهم دست داد.کاش چهره ی واقعی آدمای

صادق،با یه جمله ی اشتباهی فاش نمیشد و من هم در همان حس خوشایند و احمقانه ی

صداقت باقی میموندم.

نمیدونم چند روز یا چند هفته طول بکشه که باز این جا بنویسم.فقط دیگه از صداقت

متنفرم و این یه واقعیت احمقانست...

 

 







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤

شعر های من هنوز ناتمام است

و تو رفتی ز خیالم

و ندیدی که چه فریاد هایی را

بی صدا داد زدم...

و چه اندوهی را

در خودم گم کردم

سال ها از پی هم میگذرند

و من اکنون هیچم...!

دل من میسوزد

که صداها گم شد

که هجاها گم شد

که تو رفتی و نگاهت گم شد

دل من بیمار است

عشق هم بیزار است

چه کسی بود دلت را دزدید...؟!

چه کسی بود نگاهت را چید

چه کسی بود تو را از من برد

و صداها گم شد

مهسا_پاییز ٨٧







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

چیزهایی هم هست

لحظه هایی پر اوج

مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور

چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم...

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند...

سهراب سپهری








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱

داستانی واقعی از زبان محقق و تحلیل گر اجتماعی؛

معصومیت چهره اش زیر لایه آرایش غلیضش محو شده بود

مانتو و شلوارش هم طبق آخرین مد روز بود. با رنگی روشن و چشم گیر.آدامسی را با

بدترین شکل ممکن میجوید.نگاهم را که دید،با تمسخری که در کلامش نمایان بود،پرسید:

- از این همه پرسیدن خسته نمیشی؟

سکوتم را که دید،خندید و نگاهش را دور تا دور کافه که خلوت بود،گرداند.

- چی برات بگم که بیشتر خوشت بیاد؟

در کلامش تمسخر موج میزد.گفتم:

- من از حقیقت خوشم میاد.

-زندگی خیلی سخته. نمیدونم واسه ما تنها سخت بود یا واسه همه همین طوریه.

اولش که چشم باز کردیم،یه عالمه بچه دیدیم دور و برمون.با یه بابای معتاد.

ننمون هم هرچی کار میکرد،میریخت تو شیکم هشت تا بچه و اگه گاهی پولی هم

داشت،بابام به زور ازش میگرفت و خرج عملش میکرد.

همه وقتی بچن،یاد میگیرن چطور درس بخونن،یا خیلی چیزای دیگه.

اما ما از درسای زندگی،خماری و نعشگی رو خیلی خوب یاد گرفتیم.همش گرسنگی...

همش زجر.تا اومدم خوب و بد رو تشخیص بدم،بابام شوهرم داد به یکی بدتر از خودش.

چهل سالش میشد.اما من تازه سیزده سالم میشد.وضعم خیلی بدتر از خونه ی بابام

بود.شوهرم هرویینی بود.از اولش هم میدونستم خواستگاری که بابام بیاره بهتر از این

نمیشه.باید روزی چند ساعت از دوستای شوهرم پذیرایی میکردم.پا به پای بساطشون

براشون چایی میریختم.چند ماه بعد،زد و حامله شدم.اصلا راضی نبودم.نمیدونم شانس

آوردم یا خدا خواست که بچه مرده به دنیا اومد.اون قدر خرج شوهرم بالا رفت که دست به

دامان من شد.براش کار میکردم،مواد میفروختم،یه چند باری هم رفتم خونه ی بابام،اما

کسی تحویلم نگرفت.کم کم آلوده ی کار شدم.با چند تا پخش کننده ی مواد آشنا شده بودم،پول

خوبی بدست می آوردم.همه رو خرج میکردم.خوراک خوب،لباسای خوب.سر و وضعت که

خوب باشه،بیشتر تحویلت میگیرن.تنها تلاشی که کردم و موفق هم شدم،این بود که معتاد

نشم و نشدم.این خودش یه پیروزی بود.چند ماه بعد،شوهرم در اثر تزریق با سرنگ آلوده

مرد.نه خونه ای داشتم که برام بمونه و نه پولی.میدونستم خونه ی بابام هم که برم،باید

برگردم.به ناچار موندم.با حمید آشنا شدم که مواد فروش بود.برم یه خونه اجاره

میکرد.خرجمو میداد.در عوضش شبا پیشش میموندم.چند بار هم این طوری گذشت.یه بار

دیگه حامله شدم.این بار بچم حروم بود.رفتم کورتاژ کردم.البته کلی پول دادم.دیگه حمید

زیاد تحویلم نمیگرفت.تنها براش مواد میفروختم.یکی دوبار به جرم ولگردی دستگیر

شدم.هیچ وقت مواد همراهم نمیکردم.شده بودم عین یه زباله تو دستای حمید و

دوستاش.مثل من زیاد بودن.تازه امسال میشم بیست ساله.دیگه چیزی ازم نمونده.فقط یه تن

که هر شب  گرسنه های هوش رو سیر میکنه و یه دل که سنگ سنگه...اول راه به ته خط

رسیدم.شایم به زودی معتاد شدم.خیلی مقاومت کردم،اما نشد.به دنبال یه آشیانه بودم،اما

حالا...

نگاهش را به درب خوروجی کافه دوخت.نگاهش کردم.میخواستم چیز دیگری بپرسم

که بلند شد و گفت خداحافظ.به آرامی جوابش را دادم.هنوز چند قدم بر نداشته بود که

گفتم:نگفتی اسمت چیه؟لبخند تلخی زد و گفت:تباهی شاید اسم مناسبی باشه.و از در کافه

بیرون رفت.از دور به او خیره شدم.تا از خیابان گذشت،نگاهم هنوز به در است.اما فکرم

هنوز روی کلمه ی تباهی میچرخد.خدایا چه آینده ای در انتظار این دختران خواهد بود؟

پ.ن:خیلی از آدما همین دور و برا هستند که اگه بیشتر بهشون دقت کنی٬قدر زندگی به

اصطلاح پوچ خودتو بیشتر میدونی.








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦

باید امشب به زمستان برویم

که بهار این جا نیست

 و تن پاک خدا این جا نیست

آری؛

جای تو پشت بهشت است و نور؛

پیکر پاک تو را می بوسد

من از این شعر اهورایی کمی میترسم؛

 به کجا باید بود

           و کجا باید رفت

                         و کرا باید دید...؟

آری؛

      زنده ماندن سخت است

                       نفسی میخواهم

شاید امروز کمی دیر شود

 و نیاید فردا

         و بیاید مرگ

                         بیاید گور

و بمیرم در عشق

و نبینی که دگر پیر شدم

آی زمستان... تو چرا می خندی؟

گریه پوشان بگویید کمی صبر کنند

قاصدی در راه است

بگذارید نفس تازه کند

تا بگوید که مجنون مردست

تا بگوید که دل دلزده ام جا ماندست

وبگوید که دگر هیچ نباشد از من...

من از این عشق کمی جا ماندم

 و فقط میدانم؛

            جای من این جا نیست...

مهسا_شهریور٨٧

 








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩

یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من،که او را دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند

به برگ گل نوشتم من:تو را من دوست میدارم

ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت،تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب،سر راهت به کوی دوست،سلام من رسان و گو:

تو را من دوست میدارم

ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لرزید،یک ابر سیاه آمد که روی ماه راپوشاند

صبا را دیدم و گفتم:صبا دستم به دامانت...بگو از من به دلدارم،که او را دوست میدارم

ولی افسوس و صد افسوس ز ابر تیره برقی جست که قاصد را میان ره بسوزاند

دگر بار با خود نجوا کنان وا مانده از هر جا،

یکی را دوست میدارم، ولی افسوس او هرگز نمیداند..








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩

ای لحظه هایی که از من گریزانید؛

بی شما به استقبال آینده ای میروم

و با شما به انتظار آن مینشینم

که نمیدانم چیست و نمی شناسمش...!

با شما میدانم آنچه که رفت بدست نمی آید

و آنچه ماند،لبخند پشیمانی است...

با شما میدانم قصه ای آغاز شد و قصه ای پایان یافت

پس اگر میخندم یا میگریم، لحظه است و میگذرد

غصه ام بی ثمر است

                    زیرا این نیز بگذرد








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸

کسی ما را نمی بیند

         کسی ما را نمی جوید

                 کسی تنهایی ما را نمی گیرد...

دلم در حسرت یک دست

            دلم در حسرت یک دوست

                     دلم در حسرت یک یار مهربان ماندست...

کدامین یار ما را میبرد تا انتها ی باغ بارانی

کدامین آشنا اما...

به جشن چلچراغ میهمان میکند ما را

کدامین...؟

و اما با توام...

ای مهربان،ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی

تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی

                                  حتی روز های تلخ نامردی....!

نگاهت،التیام دستهایت را

                         دریغ از ما نمیکردی

من امشب با تمام کودکی هایم برایت اشک خواهم ریخت

من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد

همان دریا که میگفتی...!

تو را در من تجلی میکند ای دوست

کدامین یار ما را میبرد تا انتهای باغ بارانی








نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠

ای کسانیکه مامور دفن من هستید،

دستانم را باز بگذارید تا همه بدانند چیزی از این دنیا نبرده ام

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظارم

قلبم را بشکافید تا همه بدانند چه زخم زبان ها شنیده ام

دهانم را باز بگذارید تا همه بدانند هنوز گفتنی ها دارم

وبگویید روی مزارم یک قطعه یخ بگذارند تا با اولین طلوع خورشید آب شود

و برای من بگرید...







...

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥

چرا باور نکردم عاقبت یک روز تنها ی تنها،پرواز را آغاز خواهی کرد...

چرا باور نکردم کوله بار سفرت را خواهی بست تا در جاده های

آسمان قدم برداری...؟

وقتی نیستی،غم ها به دوشم سنگینی میکند...

از ماندن خسته میشوم و دفترم را پر از شعر های بارانی میبینم

وقتی نیستی،قدم هایم سست و بی اراده اند

هیچ کس سراغ دل های تنها را نمیگیرد...

                         ای کاش تو امروز در کنارم بودی...

                       








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩

به جز حضور تو

                 هیچ چیز این جهان مادی را

                                          جدی نگرفتم

                                                       حتی عشق را...

و این جمله ای  بود که کنار تختم،روی دیوار نوشته بودم.

هر روز صبح وقتی چشم باز میکردم،این جمله تو ذهنم هک میشد...

ولی هر روز کمرنگ تر از دیروز...

و الان دیگه هیچ حسی نسبت به این جمله ای که زمانی همه ی زندگیم رو در بر داشت،

ندارم...

عشق...!

چه واژه ی مسخره ای...!

چندین سال از زندگیم رو با این واژه سر کردم و و از همه جونم براش مایه گذاشتم

 بدون اینکه به سرکاری بودنش فکر کنم...

و من سال هاست که سر کارم...!

پ.ن:امروز پاک کن رو برداشتم و تمام نوشته هایی رو که یه زمانی باهاشون زندگی 

میکردم رو پاک کردم.

ولی خیلی سخته...خیلی خاطره از (عشق)  دور و اطرافم رو در بر گرفتن...

و سخته پاک کردن تمام خاطرات دیروزت. وقتی به فردایی نا معلوم فکر میکنی...

خیلی سخته...

پ.ن:دیروز خسرو شکیبایی هم رفت...خیلی زود و غیر منتظره.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢

سلام.

راستش میدونم که از شعر خسته شدین.یعنی بلاگم خیلی یکنواخت و

 کسل کننده شده.

ولی من معمولا حرفامو تو شعرام میارم و این شعرو هم خیلی دوست دارم.

چون حرفامو توش زدم...

دوست دارم بخونید و نظرتون رو راجع به شعرم،از همه لحاظ بگین.ممنون.

 تو اگر عشقی پس نگاهت کو

                                          تو اگر راهی،پس نشانت کو

بیش از این بر دل من بود غمی انده بار

                              تو غمی،خود شکنی،پس دل رسوایت کو

ساربان داد زد و مژده تو را داد به من

                              تو اگر خوش خبری پس دُهل و سازت کوِِ

همه در خواب شوند مست ز دیدار رُخت

                                    تو که غوغا فکنی،سیرت زیبایت کو

من در این خانه که زندان خودم،گم شده ام

                                         تو اگر راه نجاتی دل شیدایت کو

آدمِ حوا،ز سیبی رانده شد از عشق حق

                                   تو که شیطان شکنی،پس گنهِ کارت کو

تو به من آمدی و من ز خودم گم شده ام

                                   تو که از خود گذری،پس دل بیمارت کو

من در این پیله گرفتار دلم ماندم و بس

                                     تو که پروانه شدی،پس پر زیبایت کو

آمدی و آب را پر عطش کردی

                                   تو اگر شعله وری،پس شرر و آهت کو

من در این سلسله متروک زمان گم شده ام

                                  تو که فریاد رسی،پس هِل و فریادت کو

دل من از عطش عشق تو خونین شد و مرد

                                       تو اگر زنده دلی،پس دل پویایت کو

روزگاران با منو فرقه ی من تاخت،ولی

                                     تو اگر حادثه ای،پس ره جانکاهت کو

من از این رهگذران دور تر از خویش نیم

                                   تو اگر رهگذری،پس سخن و نامت کو...

مهساـ بهمن ۸۶








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩

دو خط  موازی هرگز به هم نمیرسند...

پسر بچه ای آن ها را روی تخته ی کلاس کشید.

اولی گفت:من میتوانم خط بی نهایتی در یک جاده باشم.

و دومی گفت:من هم میتوانم خطی از نردبان یا خط کشی خیابانی باشم.

و با هم تکرار کردند که شب روز کار میکنیم و با هم و در کنار هم خوشبختیم.

ناگهان معلم فریاد کشید:

دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند...

و بچه ها تکرار کردند.

 







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩

آرام تر از سکوت میروی از کنارم

                                  آرام مینشینم در آخرین بهارم

تا صبح دم که باران بر آستان ببارد

                             با گریه بر ره دوست مینالم از نگارم

در دل ندارم از او کینه و یا گلایه

                                من آن کویر سبزم،در انتظار نارم

ای عاشقان بدانید معشوقه گرم بازیست

                             من در میان بازی،معشوقه در حصارم

هر لحظه از خیالم،عشقیست کز عبورش

                            جانم رسد به جانان آخر کجاست یارم...

مهساـ بهار۸۷







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٦

یارم برفت و محو تماشا شدم به او

                                   خندید و من غرق تمنا شدم به او

گم شد دلم  ز خیالش که گمان کنم

                                مردست خاطرات و برنا شدم به او

تا جور عشق بر دل من میکند ستم

                                      مجنون بمانم و شیدا شدم به او

اشکم روان شد و خندید بر رخم

                               عریان شدم در عشق و پیدا شدم به او

ساعت به ثانیه هم نمانده بود

                               زخمی شدم ز خون و رسوا شدم به او

در روح من او نفسی دمیده بود

                                        مرد آن نفس و حاشا شدم به او

شیطان هم گنهش شست تا بندگی کند

                                      من ماندم و منی که تنها شدم به او

مهسا - بهار٨٧







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱

من دراین تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد

من در این تاریکی

امتداد تر بازوهایم را

زیر باران می بینم

که دعاهای نخستین بشر را تر کرد

من در این تاریکی

در گشودم به چمن های قدیم

به طلایی ها یی

که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

و برای بته ی نورس مرگ

آب را معنی کردم

                            سهراب سپهری







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥

دلم از یار مینالد که بر من ظلم ها افکند

                               شمار روزهایم را به ماه و سالها افکند

شبانگاهان ز درد عشق.چون مسکین به هر خانه

                             مرا چون مبتلا دید از دل مهرها افکند

طلوعش مهربانی را ز وسعت بر دلم افزود

                        غروب بی طلوعش را به صد بر دردها افکند

صدایش(آب جاری) بر دلم مهرو وفا پاشید

                          مرا تا میکده رانید و از من عشقها افکند

کتاب مهربانی را ز صد گونه بر او خواندم

                           بلا و درد و مستی را به من او قرنها افکند

نگاه مرده اش بر من چو محرابی ز خون دیده

                       به رنج و درد و مستی بر دلم او سوز ها افکند

دلم چون رود بی جان ره به سوی آبها میرفت

                        دلم راضی نشد آخر. مرا تا مردابها افکند

جزای دل همی دیدم که صد جور و جفا دیدم

                            که آهم را صدایم را شنید و خنده ها افکند

  

مهسا_اسفند86

 







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳

سلام. راستش من در حد تخصصی نمیتونم شعر بگم.

ولی خب یه چیزایی هم به ذهنم میاد٬

که دلم نمیاد که ننویسمشون.

این شعر رو برای فرشته ی مهربونم(یاسی جون) گفتم

که راستش خوب و بدشو نمیدونم.

ولی میدونم که دوستای خوبی دارم

که میتونن راهنمایی و کمکم کنند.

پس مثل همیشه منتظر نظرات بهترین دوستام هستم.

خاطره٬ثانیه ای بود که رفت

                                لحظه ی پر گهری بود که رفت

آتش عشق ز جان سوخت٬ولی

                                    آتش پر خطری بود که رفت

عشق موسی به خدا باقی ماند

                               آن همان بت شکنی بود که رفت

اشک در چشم تو میلرزید٬ولی

                                اشک هم بی ثمری بود که رفت

آسمان بر غم تو خون بارید

                                آن همان خون جگری بود که رفت

عشق در لحظه ی ما جاری شد

                                 عشق هم رهگذری بود که رفت

آفتاب بر من و تو می تابید

                                        آفتاب هم اثری بود که رفت

عشق فرهاد به شیرین نرسید

                                    آن همان گور کنی بود که رفت

آتش رخنه ز جان سوخت٬ولی

                                    آتش از خودشکنی بود که رفت

جامه بس بر من و تو رخت فکند

                                    آن همان خرقه تنی بود که رفت

لاله پرپر شد و آرام همی گفت:

                                آن همان یاسمنی بود که رفت

مهساـ زمستان ۸۶








نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٩

گرم و زنده بر شن های تابستان

زندگی را بدرود خواهم گفت

تا قاصد ملیون ها لبخند گردم...

تابستان مرا در بر خواهد گرفت

و دریا دلش را خواهد گشود

زمان در من خواهد مرد

و من در زمان خواهم خفت...








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٠

سلام.من برگشتم...خیلی دلم براتون تنگ شده بود...

راستش وقتی که نمیتونستم آپ کنم٬وقتی که به وبلاگ دوستام سر میزدم.

یه کم حسودیم میشد...

باور کنید که من اصلا حسود نیستما...!

ولی آدما همیشه وقتی که چیزی رو از دست میدن٬تازه قدرشو میدونن...

منم دوست داشتم که آپ میکردم و تمام اون حرفایی که

توی ذهنم تلانبار شده بود و مینوشتم.

ولی الان که دارم مینویسم٬هیچی به ذهنم نمیاد...

اما میخوام یکی از بهترین و پر خاطره ترین شعرم و که از فریدون مشیری

هست رو  بنویسم.میدونم که تکراریه...ولی به نظر من یکی از زیبا ترین شعرهای 

 فریدون مشیری به حساب میاد.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم...

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید...

باغ صد خاطره خندید...

عطر صد خاطره پیچید...

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم...

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ٬

همه دل داده به آواز شباهنگ...

یادم آمد تو به من گفتی

ـ از این عشق حذر کن...

لحظه ای چند بر این آب نظر کن...

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است...

تا توانی چندی از این شهر سفر کن..

با تو گفتم:

حذر از عشق؟

ندانم....

سفر از پیش تو؟

هرگز نتوانم...

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد٬

چوکبوتر لب بام تو نشستم

نو به من سنگ زدی

من نرمیدم...نگسستم.

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم

همه جا گشتم و گشتم.

حذر از عشق؟ندانم...

سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم...!

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اند.ه کشیدم

نگسستم

نرمیدم...

برفت بر ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤

دیروز صبح کلاس ادبیات داشتم و

وقتی رسیدم٬کلاس شروع شده بود و من هم طبق معمول با بدبختی

 از نمیکتای به هم چسبیده٬

رفتم ته کلاس و گوشه ی آخر نشستم.

استاد که آدم منطقی ای به نظر میرسید٬داشت بچه ها رو نصیحت میکرد.

ولی حرفاش با بقیه فرق میکرد...

همیشه همه از روی دل سوزی نصیحت میکنند.

ولی اون داشت تجربیات گذشتش و در اختیار ما میگذاشت و

به ما میفهموند که از این به بعد (باید) خودمون رو عوض کنیم.

میگفت هر آدمی یه کارنامه ای داره.

هر کسی تو زندگی به یه مرحله ای میرسه که کارنامشو بهش میدن.

وقتی به اون کارنامه نگاه میکنه٬میبینه چه قدر از درسای زندگیشو بی دقت

گذرونده...

و خوش به حال کسی که تو کارنامش نمره ی بیست داشته باشه.

اون وقت میتونه با افتخار بگه که تو زندگیش موفق بوده و به اون حدی که

 میخواسته و لایقش بوده رسیده...

شما باید از این به بعد زندگیتون رو مدیریت کنید.تا یه روزی٬یه جایی که به خودت

اومدی٬بتونی به خودت افتخار کنی و با سر بلندی فریاد بزنی:

که من بیست گرفتم...

ولی واقعا کی تونسته از بازی زندگیش٬نمره ی بیست بگیره؟

دیگه رفتم توی افکار خودم و حرفای استاد و متوجه نشدم.

فقط یه صدا و زمزمه ای منو وادار کرد که قلم بدست بگیرم و واژه هایی که تو ذهنم

 تداعی میشد رو بنویسم ونتیجه اش این شد:

شبی در تپش باغ و بهار

در کنار چشمه هایی روشن

از صدای گریه ی ابر

تو به من گفتی با خنده و مهر...

که هر شروعی پایانی دارد

و تو پایان منی...

و من از صدای تپش قلب قناری

به تو لبخند زدم

و حال سه ماه میگذرد

و تو دیگر رفتی و

هنوز...

من به خود میخندم

که قناری دیگر

بر عبث ها مرده است...








نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۸

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:

من میشناختم او را...

نام او همیشه بر لب داشتم٬حتی؛

در حال احتصار آن دل شکسته ی عاشق بی نام و نشان آن بی قرار...

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو:

هر روز پای پنجره نشسته بودم و گفتگو نمیکردم مگر

با درخت سرو کوچک همسایه

شبها به کارگاه خویش تصویری از بلندی اندام میکشیدم

و آن تصویر تو بود...

پاک زیستم

پا ک تر ار چشمه های نور

اما آرزوی دیدن رویت را ٬

حتی برای لحظه ای بر عمر خویش داشتم...

اما ؛

برای دیدن تو چشم خویش را

 آن در سرشک غوطه ور را

آن چشم پاک را پنداشتم...

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

آن لحظه که دیده برای همیشه بستم٬

آن نام زیبای تو بر لبانم بود

شاید اگر...

افسوس او نمیآید...!







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٩

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر

 از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی؛

 بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد٬

بدست کودکی گستاخ و بازی گوش

که او یکریز و پی در پی

بی هیچ فریادی و خوابی

دم گرم چموشش را در آن بفشارد.

خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

(دکتر علی شریعتی)








نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۳

الان که به این جا رسیدم٬اصلا باورم نمیشه.یعنی درکش برام سخته.

هنوزم فکر میکنم یه بچم.

هنوزم دوست دارم بچه گی کنم

حالا که رسیدم پشت میز دانشگاه٬

فکر میکنم که چقدر بچگی هامو بی دقت گذروندم.

اون موقع فقط میخواستم بزرگ شم.

به نظر من؛

 (زندگی مثل یه کتاب داستان میمونه.

که هی میخوای بخونی ببینی صفحه ی بعد چیه.

ولی وقتی که به آخر کتاب میرسی٬تازه میفهمی چقدر از

صفحاتشو بی دقت خوندی....)

یادمه بچه که بودیم٬از هر کی میپرسیدن که وقتی بزرگ شدی میخوای چی کاره

شی؟میگفت یا دکتر یا معلم.

پسر بچه هام که همه میخواستن خلبان شن.

البته جدیدا هم که علم پیشرفت کرده٬میگن مهندسی کامپیوتر.

ولی الان چند نفر تونستند رویای بچگی شون رو تحقق بدن؟

اصلا کی آلان آرزوی دوران بچگیش رو یادشه؟







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱

کسی مرا به قسمت بودن نمیبرد

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالیم

از بودن مکرر بر دار خسته ام

من با عبور ثانیه ها خورد میشوم

از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام








نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۸

سلام. جدیدا هر شب خواب پدر بزرگ و مادر بزرگم و میبینم.

با اینکه دلم براشون تنگ میشه٬

ولی اصلا دیگه دلم نمیخواد برم مشهد.

درسته که اونا تو یه شهر غریب زندگی میکنند٬

ولی خیالم راحته که تنها نیستن و امام رضام باهاشونه.

امام رضا؛

وای خدا...چقدر دوست داشتم که یه بار٬

فقط یه بار٬خودم بی هیچ دست بستگی برم حرم و ببینمش.

به اجبار باید چادر سرم کنم.

اونم چادر مامانم که اصلا نمیتونم جمعش کنم.

وارد حرم که میشی هر کی بهت یه تذکری میده...

ـخانوم آستین هاتو بده پایین.

بابا جون باور کن آستینای مانتوم خودش کوتاه و سه ربعه.دست من نیست که...

ـخانوم اون چادرتو درست سر کن...

آقا جون آخه چادر مال من نیست که٬

مال مامانمه. من تاحالا سرم نکردم.نمیتونم جمعش کنم...

ـخانوم اون شلوارت رو یه کم بکش پایین تر ٬خیلی کوتاهه.

ـخانوم اون روسریت و بکش جلو تر....

وای خدااااای من...

بابا جون اصلا غلت کردم که اومدم این جا.

  فکر کنم فقط کسایی که مومنن حق دارن بیان. نه آدمای معمولی مثل من.

کاش میشد خودم باشم.

وای امام رضا...

کاش میشد همون مهسایی که همیشه هست ٬با همون مشخصاتی که داره٬

بیاد پیشت.

نه این مهسای الکی با ظاهر دروغین...

اون وقت میتونستم با تمام وجودم٬حضور گرم و ملایمت رو احساس کنم....

به امید اون روز...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٥

عبور باید کرد

صدای باد می آید٬عبور باید کرد.

و من مسافرم٬ای بادهای همواره!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید.

مرا به کودکی شور آبها برسانید.

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید.

و اتفاق وجود مرا کنار درخت بدل کنید

به یک ارتباط گمشده ی پاک

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور (هیچ) ملایم را

به من نشان دهید

سهراب سپهری








نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٤

سلام.۳ روز دیگه سالروز درگذشت شهریار (شاعر معروف تبریز)ه.که من دارم از الآن پیشواز میرم

و این سر گذشت رو مینویسم.

 سید محمد حسین بهجت تبریزی معروف به شهریار در سال ۱۲۸۵ه.ش در تبریز متولد شد.

پدرش میرزا آقا خشکنابی٬ وکیل عدلیه(دادگستری) و از افراد سرشناس تبریز بود.

دوران کودکی شهریار مصادف بود با انقلاب تبریز در جریان نهضت مشروطه.

تحصیلات خود را در تبریز آغاز کرد ودر مدرسه ی دارالفنون تهران به پایان برد.

 پس از پایان دوره متوسطه وارد دانشکده پزشکی شد.

 اما کمی پیش از آن که این دوره را به پایان برساند٬

بیشتر به دلیل ناداری و تنگ دستی و در پی یک شکست عاطفی که به دنبال عشقی ناکام

برای او پیش آمد٬ تحصیل طب را رها کرد و در خط شاعری افتاد.

بعد از ترک تحصیل به خراسان و به دیدار کمال الملک نقاش رفت و شعری هم با عنوان

 (زیارت کمال الملک) سرود.

شهریار از سال ۱۳۱۰ به ناگزیر وارد خدمات دولتی  شد و پس از چند بار تغییر شغل سرانجام در بانک

کشاورزی به کار پرداخت و با آنکه این کار را دوست نداشت تا ایام بازنشستگی به همین خدمت

مشغول بود.

خود او گفته است:

کار غیر هنر نه کار من است 

     هر کسی مرد کار خویشتن است

خدمت من اداره رفتن نیست

مهملی گفتن و شنفتن نیست

شهریار بیشتر اوقات خویش را با شعر و ادب سر میکرد.

او در سال های انقلاب وپس از آن به موضوعات دینی و اخلاقی روی آورد

و اشعاری با این مضامین سرود.

سرانجام در سال ۱۳۶۷ به سن ۸۴ سالگی درگذشت و در مقبره الشعرای تبریز مدفون گشت.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۳

و خوش به حال ثانیه ها...

که چه ساده میروند

چه ماهرانه عبور میکنند

و چه بی دغدغه به فردا فکر میکنند

بی هیچ دل بستگی!

و من با تمام دست بستگی

به آنها حسادت میکنم

و تو به من میخندی و

باز با فریاد خشم به من میگویی:

چقدر حقیرند این ثانیه ها..!

که تو به آنها حسادت کنی...

مهسا







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٢

و چه آرام و بی صدا زجه میزد

و من در میان اوج غم

بر او لبخند شادی بخش سر دادم

و چه فریاد بی صداییست این گریه!

گریه؛

همان اعتراز از هجوم گلایه ها...

وترس؛

تنها بهانه ی فرار حقیقت...

و حال یک نوید امید بخش:

آری:

خدا نزدیک است!

مهسا







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٢

سلام.من تاحالا هیچ وقت نتونستم حرفامو بازگو کنم.ولی

به قول عبید زاکانی؛ حرفایی که هیچ وقت نمیشه گفت.

و اگه بازگو شن با مشکل مواجه میشن رو میشه با زبان شعر

یا طنز بیان کرد.

منم با شعر راحت ترم.پس؛

از شعرهایی که خودم گفتم و مینویسم.







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢

آبی

      خاکستری

                     سیاه....

تو به من خندیدی

      و ندانستی من به چه دلهره

 از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم...

 

باغبان از  پس من تند دوید

                   سیب را دست تو دید

                                 غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...

                 و تو رفتی و هنوز

                                           سال هاست؛

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

 که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...








نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٠

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد...







 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٠

این وبلاگ متعلق به مهسا می باشد